More than a feeling

بیا بپر!

بیابپربخدا حجم آسمان کم نیست

برای عشق اگر عاشقی زمان کم نیست

دوباره آمده ای تا دوباره گریه کنی؟

عزیز!ماخودمان دردهایمان کم نیست

دراوج مردن ودر اوج مردن ودراوج...

همین بهانه برای پرندگان کم نیست

بیاونقش بد قصه را به عهده بگیر

دراین دیار غم انگیز قهرمان کم نیست

بیاوفرق بکن مثل سنگ بی احساس

اگرنگاه کنی قلب مهربان کم نیست

بیابپر!به خودت فکرکن که می میری!

وارتفاع سپید آپارتمان کم نیست...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸۸/٤/٢٢ - من

ماخ....

 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام ، این جاوید خون آشام

سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم

کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی

و اکنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی خداوندی ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند

بهل کاین آسمان پاک

چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرشان کیست ؟

و یا سود و ثمرشان چیست ؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار

و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور

کسی اینجاست ؟

هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟

کسی اینجا پیام آورد ؟

نگاهی ، یا که لبخندی ؟

فشار گرم دست دوست مانندی ؟

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه

مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

مردد با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهاد کش فریاد

وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

کسی اینجاست ؟

و می بیند همان شمع و همان نجواست

که می گویند بمان اینجا ؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور

خدایا کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا ؟ هر جا که پیش آید

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

کجا ؟ هر جا که پیش آید

به آنجایی که می گویند

چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید ؟

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست

که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست

کجا ؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا

به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی من ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون گل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٥/۱٤ - من

....

حس می کنی خودت نیستی... من خودمو از دست دادم... کجا جا گذاشتمش؟ کی گمش کردم که نفهمیدم؟ الان کجاست؟من کجا گم شدم....؟شاید یه جا ار سرما مردم.... یا ... تو داغیه یه آتش دود شدم...
الان کجام...؟کجای کثافت کاری دنیا...؟دلم واسه خودم تنگ شده. کاش پیداش می کردم اما این من جدید که جای خودمو گرفته
خودشو به اون راه می زنه،انگار بدش نمیاد که تو خودش فرو بره و یک عمر به من و خودش دروغ بگه و به همه چیزوهمه کس عادت کنه...!
من خودم و می خوام و نمی خوام...

خسته ام از .....................................................................بیخیال

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٥/۱٢ - من

ای دریغ...

با همه دریادلی دل را به دریاها زدم
پشت پا بر اصل بی بنیاد این دنیا زدم
با هزاران آرزو باصد هزار شوق وامید
از پس دیروز وامروز ناگهان فردا رسید
ای دریغ از عمر رفته ای دریغ
قصه ابریشم وبیداد تیغ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٥/۱٠ - من

کویر

حوصله نداشتم،خودمو رو مبل ولوندم....

 نمی دونم مال کیه؟  این از کجا اومده ؟

برداشتمش .. . بوی کهنگی، بوی کاغذ، بوی نا، بوی چسب...

بازش کردم .... ..............    .............   .............     ساعتها گذشت ..................

خوندمش ..............بستمش................ به جلد سیاهش نگاه کردم.... کویر علی شریعتی

کم پیش میاد تو این بلبشو آدم کتابی بخونه که قرار نیست ازش نمره بگیره...

یه جوریم... مثل قبل نیستم ... آرومترم... نم نم بارون کویر به منم که این روزا خشکیده ام گل نم زد.

کویر علاوه بر کویر فرصتی بود که یادم بیاد قبلآ کتاب هم میخوندم....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٤/۳٠ - من

 

*ترست تورو محدود می کنه به حد خودت وحتی محدود تر از اون حد. ترس تورو محکوم می کنه به یکجا موندن ،به رکود، نمی خوام در مقابل ترس شجاعت رو بیارم. ریسک تو رو وادار می کنه به شکست.البته نه به طور قطع اما محتمل.به کارهایی فکر می کنم که اگر ترسیده بودم وانجام نمی دادم الان شادتر یا راحت تر یا حتی موفق تر بودم وبالعکس. جاهایی در زنگیم ترسیدم که حالا که بهش فکر می کنم می بینم یه فرصت بوده که از دست دادم.باید بترسم یا نترسم؟ اما می دونم تر سیدن ونترسیدن جایی موثر که منطق تورو به نتیجه نرسونه... **یه جورایی انگیزه هام ته کشیده.مدتهاست آرزویی ندارم. رویاهام تموم شده. انگار پیش نمی رم وسر جام در جا می زنم. شاید منتظر یه نشونه یا تابوی علامتم که یه راه تازه رو بهم پیشنهاد بده.وضعیت کسل کننده ای دارم. ***در واقع چیزای زیادی تو ذهن آشفته ام هست که هر بار می خوام بهشون بپردازم می کم اینا خیلی ام مهم نیستند .در فرصت بعدی...اما واقعیت اینه که همه چیز برام بی اهمیته.یا شاید بهتر این طوری بگم چیز مهمی برای پرداختن ندارم. ****حق من از دنیا چقدره ؟سهم من از زندگی خودم چیه؟ من چقدر ما ل خودم هستم؟برای گرفتن سهم یا حقم باید تلاش کنم یا مبارزه؟تلاش برای چی؟ مبارزه با کی؟ *****یه بار یه جا کارت گیر می کنه واز پسش بر نمیای.یکی پیدا میشه و هر طور شده کمکت می کنه.وقتی به نتیجه نسبتآ مطلوبی رسیدی درصدد(درسدد؟) برمیای که جبران کنی یا اقلش تشکر کنی.اما با یه ژست خونسرد وهمچین متکبر روبرو می شی که میگه من که بیکار بودم .در واقع سرگرم شدم.واز اینکه باعث سرگرمی و تفریحش شدی می خوای سرتو بکوبونی به طاق(تاق،طاغ؟؟!)!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٢/٢٦ - من

من خوب یادمه

ساعت نزدیکای 8شبه .انقدر عجله دارم برای رسیدن به خونه که مثل غازغلنگ(غاز قلنگ) راه می رم...خوب شد یادم اومد.کارت اینترت بخرم... سرم و می گردونم . الان کجام. نزدیک میدون . یه کافی نت! تاحالا از اینجا نخریدم .چقدر پله... یکی نیست بگه مجبوری اینقدر هول کنی که هن وهن بیفته بهت . یه چند دقیقه پشت در می ایستم تانفسم جا بیاد. درو باز می کنم. من اینو که پشت میز نشسته می شناسم .آره مطمئنم میشناسمش ...یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟؟؟ انقدر نگاش کردم از رو رفت...

-بفرمایید:

-بله؟

-بابا منم .همکلاسی بودیم! پیش دانشگاهی!!! من خوب یادمه. چطوری؟ خوبی؟ چه خبر از بچه ها ؟ خوبن ؟ خیلیاشون شوهر کردن؟ تو چی؟مجردی؟ یادش بخیر ...

-سلام...خوبم. شما خوبی...کارت اینترنت دارید؟

اینو گفتم که بگم سه روزه دارم فکر می کنم.اما هر چی زور می زنم اسمش یادم نیست. دفعه اول نیست که. مثلآ بارها تو دانشگاه یا تو  مهمونی و عروسی و یا حتی تو خیابون با یه روبوسی و احوال پرسی گرم روبرو می شم وتا مدتها بعد میشه خوره ی مخم که این کی بود؟؟؟این حافظه ی من از حافظه مبایلمم کمتره وذرتی(زرتی/ظرتی/ضرتی)هنک می کنه ؟ موندم توش که چطوری تا اینجا کشیدم؟

 ***می خواین یه تجربه سخت افزاری براتون بگم. نیست مربوط به رشتمه؟!اینکه مواظب باشین سیم مودم ونکنین تو پریز برق !!! گندش در میاد ... من امتحان کردم . ..

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٢/۱۱ - من

...

میگن یارو خودشو از7طبقه میندازه پایین اما چیزیش نمی شه! می دونی چرا؟ ...........کار خداست......!!! اعتراف می کنم خیلی جاها منتظر معجزه بودم اما هرگز ذره ای بیشتر از حقم پیشتر نرفتم.

 به هم ریختگی واعصاب خوردی این روزها کلافم کرده .همیشه هم تو این جور مواقع یه چیزی هست که بیشتر اعصابت و رنده کنه. هروقت دپرس وعصبی ام مامانم انگارکه عذاب وجدان داشته باشه می خواد دائم جلو چشمش باشم .منم برای اینکه خیالش راحت باشه وموقتآ دست از سرم برداره (به جز مواقعی که با دادوبیداد در اتاق و بهم میکوبونم)الکی نیشم و وا میکنم.انگار که همه چی حله...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٢/٩ - من

حبیب خدا...

تصور کنید ساعت 10:25 شبه .تلویزیون سریال ایرانی خانوادگی داره قسمت آخر فیلمه ام هست یه جمعیت 7-6 نفری بالای 15 سال هر کدوم به یه سمتی دراز کشیدن وتا شعاع 3متری تلویزیون همه جا از بالش و متکا واستکان چاییوسینی وقندون و ادم دراز کش پوشیدس . همه خمارن ومنتظرن دیگه تو این فیلمم یکی از یکی خواستگاری کنه. پدرم با یه خروپف ریتمیک جمع رو همراهی می کنه .مامانم تو چرت اما حواسش هست که هر وقت عروسی شد بیدار بشه وطبق معمول می پرسه (چی شدمن خوابم برد؟) آهان کسی هم لباس درست حسابی تنش نیست کلهم با شلوار راحتی و تیشرت .صدای زنگ در میاد .کسی عکس العمل نشون نمیده یه چند لحظه همه صبر میکنن تا بالاخره یکی داوطلب بشه بره درو بازکنه. خوب این بار داداش وسطی پا می شه بدون عجله میره سمت آیفون طوری که خواب از سرش نپره میگه کیه؟ با خودت میگی یعنی کی می تونه باشه؟مهمووووووووون؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! به سرعت چشم بهم زدنی چنان جمعیت متفرق میشه که اگه به جای مهمون خدایی نکرده زلزله می اومد به این سرعت عکس العمل نشون نمی دادن. هرکسی تا جایی که فرصت هست در جمع آوری اسباب خواب وچای تلاش می کنه . یکی بابارو بیدار کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب مهمون دیگه رسیده به ایوون بابام چشمای قرمزشو میماله .مامان بالبخند می ره سمت در.همه چیز سر جای خودشه .سماور روشنه. مهمون رسده وسط هال داره میشینه که از هر اتاقی یکی با سرووضع مرتب ولبخند به لب میاد بیرون ومیگه سلام .بالاخره همه می شینن یهو نگاهها به تلویزیون...........................فیلم تمام شده.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/٢/۳ - من

...

این همه تلاش بی نتیجه که درتمام عمر نه خیلی طولانیم داشتم تنها ثمرش این بوده که انگار یه جورایی خستگی ناپذیر شدم .بعضی شبا که میرم تو رختخواب درحالی که تو جام وول می خورم تا حالت خوابیدنم و پیدا کنم به روزی که داشتم فکر می کنم. گاهی تو یک روز انقدر کارای مختلف از کار خونه و درس و کامپیوترو مهمونی وکلاس و خریدوکلی چیزای دیگه داشتم که خیلیاشو از قلم می ندازم.انتظار ندارم تمام کارام نتیجه اثربخش داشته باشه.زندگی جز این نیست...

 هیچ وقت همه چیز اون طور که بهتره یا اون طور که دلت میخواد نیست خیلی وقتها تو خیلی کارای بزرگ نتیجه عکس انتظارم بوده گاهی مجبور بودم بین بد وبدتر ،بدو انتخاب کنم .بدم نمیاد یه بار شانس بزرگی بیارم .میخوام بدونم چه حسی داره...

راستش چند روز پیش کلی مطلب نوشتم .یادم نیست چی نوشتم اما حتمآ چیز خوبی بوده چون با حوصله زیاد نوشتم اما متاسفانه پرشین بلاگ که الهی هک بشه یه ملت راحت شن همشو قورت داد... ازوقتی وبلاگ و عوض کردم خیلی کم به این یکی سر زدم . از email بعضی دوستان ممنونم. اگه خدا بخوهد سعی می کنم بیشتر بیام . این ترم خیلی درس دارم وبه دلایلی همه تل انبار(درست نوشتم ایا)شدن .منم که شدیدآ بچه شب امتحان ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٧/۱/٢٧ - من